افغانستان سرزمین ویرانه

مطالب جالب منابع مختلف

 


 

 زجر عشق ( سرزمین عاشقان ) ( سلام عاشقان )

 

 

سال 1385

عشقم فدایت

عشقم فدای تو عشقم برای تو ، احساسم برای تو ، زندگی ام برای تو ، من هیچ نمیخواهم!
با قلب و احساس من بازی کن ، این قلب سرگرمی تو.... تو شاد باش ، من میسوزم ، تو بی خیال باش ، من میسازم....
در راه عشق تو مثل آتش سوختم و اینک نیز تنها خاکسترم بر جا مانده است....
خاکستری که تنها با باد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد....
در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم ، چه شکنجه هایی دیدم ،چه غم و غصه هایی چشیدم ، و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم ، غرورم را شکستم و از همه گناههایت گذشتم ، همه اینها فدای آن قلب بی وفای تو....
از آن سو تو از عشق سرد شدی ، از این سو من در عشق تو میسوختم از آن سو تو بیخیال این دل عاشق من بودی ، از این سو من لحظه به لحظه به یاد تو و دلتنگ تو بودم ......... این دل من برای توست هر چه میخواهی آن را بشکن ، بشکن تا من نیز همچنان بسوزم ... سوختن در اتش عشق تو به من گرمای یک زندگی پر از امید را میدهد.... تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک میزنند نگاه کن من نیزدر این سو با حسرت به تو نگاه می اندازم و در حسرت آن روزهایی مینشینم که در کنار هم بودیم ، عاشق هم بودیم ، و هیچکس مثل ما همدیگر را دوست نمیداشت!
عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من نیز با آرامش تو عاشقانه زندگی کنم.... اگر با شکستن این دل من ، دیدن ان لحظه که در عشق تو میسوزم و با عشقت میسازم تو را آرام میشوی ، حرفی نیست دلم را بشکن و با آن بازی کن .....

((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))
(((عاشق کوچولو نظربده با تشکر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

 

سال 1385

انتظار شیرین

نیاز من آن گرمای آغوش مهربانت هست ، نیاز من آن شیرینی بوسه های پر محبتت است.... آرزوی من گرفتن دستان گرمت هست و کار من در این لحظات انتظار دیدن آن چهره ماهت است.... بی قرارم عزیزم ، بی قرار دیداری دوباره با تو ، و بی قرار آنم که دوباره با هم در شهر عشق در کنار هم قدم بزنیم و بار دیگر خاطرات شیرینی را بر جا بگذاریم
کاش بودی و بار دیگر آن خاطرات شیرین با هم بودنمان را تکرار میکردیم..... آنگاه که من بار دیگر تو را از نزدیک ببینم ، بی نیاز بی نیازم و اگر باردیگر تو را از تمام وجودم حس کنم دیگر آرزویی دردلم برجا نخواهد ماند..... وقتی به عاشقانی که دست در دستان هم گذاشته اند و در آغوش هم میباشند نگاه می اندازم حسرت در کنار تو بودن در دلم می ماند و آنگاه آرزو میکنم که ای کاش در کنارم بودی تا با افتخار در کنار تو قدم بزنم و به آنها بگویم که آری من نیز عاشقم و به داشتن چنین عشقی افتخار میکنم...... نیاز من نگاه به آن چشمهای زیبایت است ، نیاز من آن خنده های عاشقانه ات است.... بی قرارم ای عزیز راه دورم ، و در انتظار به سر رسیدن فصل زمستان و بهارم.... میشمارم تک تک ثانیه ها را ، پشت سر میگذارم زمستان و بهار را ، در برابر باد سرد فاصله می ایستم تا لحظه به تو رسیدن و در آغوش تو آرام گرفتن ، فرا رسد! نمی دانی که بدجور دلتنگ تو هستم ای نازنینم و نمیدانی که چقدر دلم برای صدای قدمهایت ، راه رفتن در کنارت ، بوسه بر لبانت ، دست گذاشتن در دستانت و نگاه به چشمانت تنگ شده است..... و باز باید این انتظار تلخ را پشت سر بگذارم تا لحظه ای که ماه ها در انتظار آن بودم فرا رسد! آری لحظه ای که من عشقم را با تمام وجود احساس خواهم کرد.....

((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))
(((عاشق کوچولو نظربده با تشکر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

 

سال 1385

غم و غرور

خدا دیشب کتاب خاطراتش را تماشا کرد شکوه برج و باروی هراتش را تماشا کرد
خدا دیشب خیالی از درختان انار آورد تماشاخانه یی از سرزمین قندهار آورد
مرا سرگرم بودن ساخت بعد از یک شراب تلخ رهایم کرد از خود در تموز کوچه های بلخ
خدا دیشب مرا تا تیپه زاران بدخشان برد به سوی سرزمین مهربان باد و باران برد
زمانی که سرم سر بر سکوت سنگ بودا شد دعای دیشبم تنها ترین آهنگ بودا شد
مرا در جنگ با من برد همچون رستم ثانی غرورم داد با تهمینه گی های سمنگانی
یک آهنگ پریشان مثل یک دریای بی بستر خدا یک جنگل آتش بود و من یک مشت خاکستر
به هرجا میرسیدیم، آسمان آبی آبی بود ولی در سینه هامان هرچه - دلهای قلابی بود
نگه بیدار و دل در اضطراب خویشتن خفته دهن مهر و دلم ویرانه صدحرف ناگفته
به هرجا میرسیدیم آب همرنگ تبسم بود به هر کشتی که دل میگستریدیم عطر گندم بود
شلیکم کرد هرسو با هوای تیر طولانی ولیکن پایبندم کرد در زنجیر طولانی
به یادم خاطرات تلخ یک گلدان بی گل بود و لیکن ایستگاه آخرم دریای کابل بود
همان خلوت، همان خلوتسرای دنج یادم هست جلال آباد با عطر گل نارنج یادم هست
همان عطری که شب در جاده های غزنه میپیچید همان مهتاب کز نورش خدا شهمامه را میدید
همان آهنگ بومی با صدای نای یمگانی همان آرامش جادویی رقص بدخشانی
همان بام شکسته با همان آوار خاکستر همان آرامش وحشی، همان ویرانه بی در
تماشای بهار و رقص وحشی در بر دریا زمستان و تماشای زمخت چادر دریا
خدا دیشب کتاب خاطراتش را ورق میزد تمام باب های خسته را میرفت و دق میزد
هوا سیر از جدال جبهه سرد زمستان بود اتاقم دخمه یی از بوی برف و بوی باران بود
دوتا ماهی کنارم غرق در آزرم خود بودند به پشت شیشه ام پروانه ها سرگرم خود بودند
خدا امشب غمم را از غرورم کم نمیسازد برایم هرچه میسازد، گل مریم نمیسازد
گل مریم که بوی خاطرت کهنه را دارد شکوه برج و باروی هرات کهنه را دارد
خدا امشب غمم را از غرورم کم نمیسازد برایم هرچه میسازد، گل مریم نمیسازد
گل مریم که دارد در رگانش درد کوهستان گل مریم که بر من هست راه آورد کوهستان
بخشکد در کنارم، در کنار دیگری روید گل مریم که شاید بر مزار دیگری روید
گل مریم که شاید کار عشقش ناپسند آمد و شاید بر شود، زین پس به کار دیگری روید
گل مریم که شاید انتظارم را بسر آورد و شاید در خیال انتظار دیگری روید
گل مریم که شاید از نگاهم رخت بربندد و زین پس در نگاه بی قرار دیگری روید
خدا امشب غمم را از غرورم کم نمیسازد برایم هرچه میسازد گل مریم نمیسازد
گل مریم که دیشب از پریشانی من افسرد گل مریم که امشب روی گلدان اتاقم مرد

((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))
(((عاشق کوچولو نظربده با تشکر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

 

سال 1385

به نام او که جدایی را آفرید تا قدر یکدیگر بیشتر بدانیم

خدایا! این دل شکسته را جز دستهای مهربان تو درمانی نیست واین دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی ، نه.
خدایا ! این جگر سوخته در آتش هجرانت را واین جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ چیزجز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند . خدایا ! تب دیدار تو را چه درمان خواهد جز دیدار تو ؟ وزخم عمیق وکاری گناه را بر جای جای روح دردمندم چه چیز جز غفران تو التیام خواهد بخشید. خدای من ! تنها دست توست که می تواند قلب تأثیر پذیر مرا از شرخواسته های نفس خلاص گرداند وتنها دَم خداوندی توست که می تواند این دل را در زیر پنجه های نفس به حالت اغماء افتاده است نجات دهد . خدایا ! این جگر سوخته در آتش هجرانت را واین جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ جز خنکای نسیم وصل توآرام نمی کند . خدایا! دلی که عمری به دنبال تو گشته مگر جز در میان دستهای تو قرار می گیرد ؟ ای نهایت آرزوی آرزو مندان ! وای غایت پاسخ سائلان ! وای دورترین مقصود نیازمندان ! وای بلندترین اشتیاق مشتاقان ! وای غمخوار درستکاران ! وای کلبه ایمنی از بلای بتو پناه آورندگان ! وای پاسخ دهنده دعوت درماندگان ! وای داروی دردمندان ! وای اندوخته فقیران ! ای هر جوی مهر از چشمه رأفت تو! وای هر چه ابر از دریای رحمت تو ! روی من تنها به تو باز است ودستم تنها به سوی تودراز . ضجه های من تنها در پیش توست وسجود من تنها در پیشگاه توست . خدایا من در پیش چه کسی به غیر از تو بر خاک افتاده ام ؟ کدام سحوری را جز در خانه تو کوبیده ام ؟ در این گرمای سوزان کویر گناه ، نسیم جان بخش رضایتت را از من دریغ مدار واز ابر آبستن نعمت هایت بر من مستدام ببار . خدای من ! در این ناامنی و وانفسا، من تنها به ریسمان سخت تو چنگ زده ام وتنها به دستاویز امن تو آویخته ام . خدایا ! من تنها دست به تو داده ام وهر روزنی جز روزن منتهی به مهر تو را مسدود کرده ام . خدایا ! بر این بنده ذلیل وناتوانت که حتی زبان گفتن درد خویش با تو ندارد رحم کن .بنده ای که نه آن دارد که به تو بنماید ونه زبان آنکه از تو عذر بخواهد . بنده به کجا بگریزدکه امتدا شاخه های بینهایت کرم تو سایه نینداخته باشد ؟ ای زیبای عاشق زیبایی ‍! ای دلربای زیبا آفرین ! ای دریای بی منتهای بخشش ! ای خدای عزیز خدایا ! می شود که چنین بنده ای را دست محبت بر سرش کشی ؟ وسایه خدایی بر سرش بگستری ؟وجز این نمی شود .

((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))
(((عاشق کوچولو نظربده با تشکر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

 

سال 1385

شعاری برای زیستن

حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه .
و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد. با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود. هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری. همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد. تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت. آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود پروازش ده تا پایدار بماند رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید زندگی را آهنگی نباشد از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هرگامش ترنم خوش لحظه ها جاری است.

((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))
(((عاشق کوچولو نظربده با تشکر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

 

سال 1385

کاش میشد.....

کاش میشد راز چشمان تورا با اشک ماه روی گلبرگ گل سرخی نوشت یا نگاهت را میان آسمان تا همیشه قاب کرد ،دوست دارم چشمهایت را قاب کنم و بر طاقچه دل بگذارم تا آخرین دلشوره هایم در شیرینی نگاهت محو گردد اگر آرزویم برآورده می شد آرزو می کردم که اشک چشمهایت باشم تا در چشمهای زیبایت متولد شوم روی گونه هایت زندگی کنم و روی لبهای عاشقت بمیرم هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظر بمونه برای اینکه زیاد ببری، باید زیاد مسابقه بدهی.

((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))
(((عاشق کوچولو نظربده با تشکر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

 

سال 1385

پرواز

پرواز فرصتی است برای گذر از سرزمینهای ناشناخته.فرصتی برای تجربۀ آسمان و لمس آن
پرواز،بزرگی می دهد و انتظار فروتنی دارد.عظمت است و اما به تواضع نیازمند.پرواز،شوق سفرمی خواهد و شور او
پرواز،هنوز بالا نیست بلکه میان بالا وپایین است ومعلوم خواهد کردکه آیا تسلیم جاذبۀ زمین خواهی شد یا جاذبۀ آسمان؟
در زمین بودن و جذب آن شدن، مرگی است آرام، اما از آسمان فرو افتادن و جذبۀ زمین را پذیرا گشتن خرد و تکه تکه شدن است.و این مرگی است دردناک و وحشت انگیز.پرواز، پیمودن آسمان است و به آن سوی باران رفتن.وراء را بوسیدن و به فرا رفتن.شکافتن هوای زندگی و کاویدن فضای به چشم نیامدنی
.پرواز، خود را به باد وزان سپردن است و وزیدن.عبور است و از دور به نظر رسیدن
.پرواز،از بالا دیدن است و از پایین دیده شدن.گذشتن و گرفتار نشدن است
.دوست داشتن است و دل نبستن.پرواز، سبکبال بودن است و نداشتن
پرواز،ارتباطی عمیق است با آنچه درعمق آسمان است.پروازکلید رهایی است،و پرواز، سکوت است و گاه فریاد کشیدن
.سکوت است و گاه فریاد کشیدن ،وقتی دلت خسته شد ،دیگر خنده معنایی ندارد
می خندی تا از دیگران غم آشیانه کرده درچشمانت را پنهان کنی،وقتی دلت خشته شد،حتی اشکهای شبانه آرامت نمی کند
.گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای وقتی دلت خسته شد
هیچ چیز آرامت نمی کند به جز پرواز به طوّاف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟

((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))
(((عاشق کوچولو نظربده با تشکر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

 

سال 1385

زنگ انشا

زنگ تفریح تمام شده بود بچه ها دسته دسته به کلاس میومدن و بطرف نیمکت هاشون می رفتن. سلیمانی و حق پرست شکلاتهای تو دهنشون را تند تند می جویدن........احمدی نیک پور زمانی و باستانی داشتن سر بازی گرگم به هوا با هم دعوا می کردن....رضوانی و قاسمی سر مارک اتومبیل پدرشون واسه هم قورت می مالیدن.توکلی و صادقی که گویا خویشاوند بودن از مهمونی دیشب می گفتن و قاه قاه می خندیدن......راستی و احدی کنار میز معلم استاده بودند و از سریال تلویزونی می گفتن....فاطمی که یکی از بچه پولدار های کلاس بود کنار نیمکتش خم شده بود و یواشکی پولهاشو میشمرد..ند تا از بچه ها هم روی میزاشون ضرب گرفته بودن و می رقصیدن..چند تا از بچه درسخونای کلاس سرشون رو کتابشون بود و از سراصدای بقیه حرص میخوردن....کریمی رو جلد کلاسورش شکل دل شکسته را نقاشی می........... بر پا بچه ها به احترام خانم معلم ایستادن و خانم معلم همونطور که بطرف میزش میرفت از بچه ها تشکر کرد.کیف را روی میزش گذاشت..بچه ها خوب هستین... بـــــلـــــــــــه..انشاهاتون را نوشتین..؟ اونائی که انشاشون را خوب نوشته بودن با صدای بلند......اونائی که چند خطی برای فرار از نمره صفر نوشته بودن یواشتر جواب بله دادن ..خوب بچه ها این دو ساعتی که با هم هستیم اول چند نفری میان انشا هاشونو میخونن بعدش در مورد نگارش و فن بیان هم صحبت خواهیم کرد....حالا کی میخواد داوطلبانه انشاشو بخونه..؟ صدای خانم اجازه ما..خانم اجازه ما از هر طرف کلاس شنیده می شد..یه سری هم پشت سر جلویی ها قایم شده بودن تا چشم خانم معلم به رنگ پریدشون نیفته ............ ..چند نفری داوطلبانه و چند نفری هم از روی دفتر انتخاب شدن و رفتن انشاهاشونو خوندن...راستی یادم رفت بگم که خانم معلم هفته قبل موضوع انشا را اینطور داده بود که : فرض کنید پدر شما برای مدتی در شهر دیگری کار می کند..شما نامه ای به پدرتان بنویسید و از او بخواهید در تابستان شما را به ییلاق ببرد و آرزوهای دیگرتان را نیز در قالب این نامه از او بخواهید...آنهائیکه انشاء خوندن هر کدوم آرزوهایی بزرگ و کوچیک داشتن..یکی شهر های خوش آب و هوای شمال..دیگری اروپا....یکی ژاپن ..دیگری رفتن به هتل های مجلل..یکی رفتن به ساحل وجنگل...دیگری تقاضای گردنبند ....یکی خانه پدر بزرگ در فلان شهر و و..و.....احمدی انشاءشو خونده بود و منتظر اجازه نشستن بود.....خانم یه نگاهی به دفترش انداخت و زمانی را صدا کرد....زمانی در حالی که رنگش پریده بود ایستاد و گفت خخانمم اااجااازه ما اامروزز.... خانم معلم گفت حتما انشا ننوشتی دختر تنبل..همه دفتر ا رو میز میخوام ببینم و در یکی از راهرو های میان نیمکت ها به راه افتاد....یکی را راهنمایی ..یکی را تشویق و به دیگری وعده تنبیه انظباطی می داد تا این که به نیمکت ما رسید..بعد از این که دفتر منو کنترل کرد دفتر بغل دستیمو برداشت و گفت: حسینی این که دفتر املاته......خانم ایناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم دید که حسینی انشاء مفصلی نوشته ..بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمی نوشت...خانم معلم دفتر را به حسینی داد و تا رسیدن به نیمکت بعدی به او نگاه میکرد......... حسینی دختری بسیار ساکت و گوشه گیر بود...همیشه تنها به مدرسه می آمد و تنها میرفت لباسهایش معمولا کهنه اما تمیز بود با هیچکدوم از بچه ها قاطی نمی شد حتی چند باری که از او برای درس خواندن و یا جشن تولدم دعوت کرده بودم سریعا پاسخ منفی داده بود....همیشه تو خودش بود......درون آرامی نداشت...... خانم معلم آخرین دفتر را که دید......در حالیکه به درز موزائیک های کف کلاس خیره شده بود..چند بار عرض کلاس را طی کرد....رو به کلاس ایستاد و نگاهش در جائیکه حسینی نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسینی. ...حسینی رو پاهاش ایستاد سرش را پائین انداخت و مضطرب گفت: خخانمم ااگگه میشه یه دفعه دیگه....خانم گفت من برای خودت میگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نیست حالا که انشاتو نوشتی بیا بخون......حسینی نگاه سریعی به بچه ها انداخت...دفترش را برداشت..آهسته آهسته فاصله نیمکتش تا جلوی کلاس را پیمود..رو به کلاس ایستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ایستاد. همه با تعجب منتظر بودند..رنگش کاملا پریده بود..نگاهی به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهی به بچه ها کرد.....به چه فکر می کرد...؟ به غرورش..!!!؟ به زندگیش..!!!؟ یا به نمره انشایش..!!!؟ به هرچه فکر میکرد دلش نمی خواست انشایش را بخواند ولی دیگر دیر شده بود...آب دهانش را قورت داد..چند بار صدای گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد.........پدرم...!!!!!!؟اگر چه در این شانزده سال که نه..دراین شانزده هزار سالی که از عمرم گذشته است حتی برای یکبار پاسخی محبت آمیز از شما نشنیده ام..باز به خاطر اینکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام میکنم..سلامی در دفتر انشا و یا در آخر دفتر املاء..ایجا خانه نیست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد های مستانه تو باشم...اینجا کلاس است..با این حال ایجا هم احساس امنیت نمیکنم..و با اینکه سراپای بدن کبود شده من درد میکند احساس میکنم پشت سر من ایستاده اید و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته اید.!! پدرم :من یک عمر در شکنجه گاهی که نامش را خانه گذاشته اید..بد ترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به خاطر خدائی که هرگز نشناختید..بلکه به خاطر آبروی من درکلاس..به خاطر نمره انشای من...ویا بخاطر اینکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بی انظباطی شناخته نشوم...به خاطر اینکه تحقیر نشوم..اگر چه تحقیر ها و عقده ها جانم را به لب آورده است...به این خاطر و به هزاران خاطر دیگر برای مدتی به دیار دور دستی بروید تامن برای شما نامه ای بنویسم و آ رزوهایم رابرایتان بگویم.....پدر عزیزم..خانم معلم نفسش از جای گرم بلند می شود!!! او از ما خواسته است نامه ای برای شما بنویسم و از شمت بخواهم که در تابستان مرا به ییلاق ببرید!!!و آ رزوهای دیگرم را براورده کنید..او نمیداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه ای زشت و بی معناست..او نمیداند سالها پیش این کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپردید!! او نمیداند که من هر ساله این کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهای درسی ام نیز پاک می کنم...او نمیداند که اگر شما بفهمید حتی اگر موضوع انشای من این باشد برای همیشه از درس خواندن مرا محروم خواهید کرد!!!...پدرم شما یک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده اید و من پیوسته از این کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما میخواهم تا پایان انشایم همچنان مخمور بمانید..به شما قول میدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا این چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسایه بریزم تا شما نه انشاء را ببینید ونه بخاطر پاره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگیرید!!! پدر نامهربانم:نه.. من نمیخواهم به ییلاق بروم و خستگی یکساله را از تنم بزدایم..زیرا تن مجروح من آنقدر درد میکند که خستگی را احساس نمیکند!!..شما برای رفع این مجروحیت ها فقط یک شب از سال را بهانه جویی نکرده مرا به باد کتک نگیرید و بگذارید این خانه آرام باشد..مطمئن باشید که من هرگز هوس ییلاق نخواهم کرد..زیرا امواج سهمناک دریای متلاطم این خانه بیرحم تر از امواح تمام اقیانوس هاست که هر لحظه بر بنیان من میکوبند!!!! نه..نه من هرگز آرزوی دیدن شبهای ساحل و احساس برخورد نسیم دریا را بر بدن عریانم ندارم..فقط از شما میخواهم شبها مرا با آن شیشه لعنتی برای خریدن آن مسکر جهنمی در دل ظلمت از خانه بیرون نفرستید..!!! بیاد دارید آن شب یخبندان که مرا به همین منظور فرستاده بودید..هنگام بازگشت سگی مرا دنبال کرد..و من زمین خورده بودم وآن شیشه کثیف شکست با من چه کردید!!!!؟بیاد دارید التماسهای مرا که لا اقل بگذارید که در گوشه حیاط بنشینم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ دادید!!!!؟ آن شب هر چه بود بر من گذشت و کبودی کتکهای آنشب با کبودیهای قبل و بعد در هم آمیخت...اما فکر اینکه چگونه ارزش من از آن شیشه کثیف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب میدهد...من نمیخواهم به ییلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهای پوشیده از درختهای نارون و بلوط..سرو و سپیدار از عطر بوته های وحشی تمشک از خوش رقصی برگهای سپیدار مقابل نسیم از آواز بلبلان واز شقایقهای وحشی که پهنای دشت و جنگل را پوشانده اند..بیزارم..!!! اینها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند..نه پدر من نه آرزوی دیدن ییلاق را دارم و نه دلم میخواهد که در کرانه دریا بدوم..گیسوان خود را به دست با بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بیندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سینه خود بفشارید و مرا جزئی از وجود خود حس کنید!!!! پدرم گناه فرزند گستاخ خود را ببخشید....دلم میخواهد یکبار آن هنگام که از ترس بهانه جویی ها و تنبیه های شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه میدهد آرام آرام دستهای خود را بر روی موهایم بکشید و لبان سیاه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به این وضع در آمده را روی گونه ام بگذارید که از هر ییلاقی و ار هر هدیه ای با ارزش تر است.....پدرم..ییلاق را لذت ییلاق را صدای دریا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشی را ..حتی رطوبت هوای ییلاق را از فرستگهای دور حس میکنم..اما افسوس ..وجود شما را از این فاصله نزدیک به عنوان یک پدر حس نمی کنم....پدر نامهربانم..انسانهای زنده آرزوی ییلاق دارند و من مرده ای هستم که فقط به خاطره محبت های مادر از دست رفته ام حرکت میکنم..آخر او برای شما مرده است چون هر شب هنگامی که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب میروم.مادرم همراه فرشته ای بر بالینم حاضر گشته..جای جای بدن رنجورم را نوازش می کند..مرحم می گذارد..میبوسد..اشک میریزد و صبحگاهان نگران مرا ترک می کند....نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم....... سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صدای هق هق بچه ها میشکست...همه می دیدیم اشکهای خانم معلم از زیر عینکش بر گونه هایش میلغزند و روی میز بر روی دفتر حضور و غیاب می ریزند..حسینی سراپا می لرزید و نگاهش خطوط دفترش را تعقیب می کرد گویی تصویر پدرش روی صفحات دفترش جان می گرفت...زمان از حرکت ایستاده بود..مدتها بود زنگ خانه را زده بودند بابای مدرسه که از داشتن فرزند محروم بود کنار درب نیمه باز کلاس ایستاده بود و میگریست..شاید در این آ رزو بود که ای کاش حسینی دختر او بود........... حسینی با صدایی خشک ادامه میداد...نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم..بگذارید حالا که میتوانم دردهایم را در فاصله ای از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگویم ..از دردناکترین زخمی که سالهاست بر قلبم نشسته و پیوسته آزارم میدهد بگویم.آیا از آخرین روز زندگی مادر چیزی بیاد می آورید؟؟.بیاد دارید هنگامی که آن بیماری کشنده سراسر وجود مادر را پیموده بود با پیکر نیمه جان مادر چه کردید..بیاد... خانم معلم با مشت محکم روی میز کوبید و هق هق کنان فریاد زد بس کن جگرم را آتش زدی..صدای حسینی به یکبار خاموش شد..دهانش نیمه باز بود..چشمانش را به خانم معلم دوخت..گویی میخواست فریاد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بیندازد!! اما دهانش توان فریاد و پاهایش توان حرکت نداشتند...حسینی مقابل نگاه های حیرت زده معلم و بچه ها به زمین افتاد...!!!! فردای آنروز هنگامی که از گورستان به طرف مدرسه باز می گشتیم آنچنان سکوت مرگباری بر فضای داخل اتوبوس حاکم بود که گویی هیچکس بر آن سوار نبود.....شاید همه در این اندیشه بودند که دیگر دوست ندارند به ییلاق بروند.........

((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))
(((عاشق کوچولو نظربده با تشکر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

 

سال 1385

شاعر یکی از دبیران بزرگ

بی راهه مرو ز بادی عشق

مقصد همان است

که بزرگان رفته اند

((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))
(((عاشق کوچولو نظربده با تشکر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

 

سال 1385

 

 

 

دوست داری دخترو اذیت کنی ولی بلد نیستی!!!!

1- تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از یکی دیگه بپرسید
۲- پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید رو بوق
۳- توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید
۴- توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو عوض کنید
۵- توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید
۶- توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید خوشتون نیومد و برید.
۷- توی جشن تولد یکی از دخترا فامیل تا اومد شمع ها را فوت کنه همه رو خاموش کنید
۸- اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد بلافاصه بگید چقدر قدیمی بود
۹- اشتباهات لغوی دخترارو موقع صحبت کردن تکرار کنید و بخندید
۱۰- تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید
۱۱- عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون
۱۲- روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکنید
۱۳- اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید .
۱۴- تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بر گردونید .
۱۵- چاق بودن و بی ریخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونید
۱۶- به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده
۱۷- شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش درش رو باز کنه
۱۸- زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده
۱۹- از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه
۲۰- توی ساندویچی موقعی که چند تا دختر نشستن طوری که اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن و گلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتید تعریف کنید
۲۱- توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید
0- توی خیابون به یه قسمت از لباس یه دختر خیره بشید و بزنید زیر خنده (نمی دونید دختره چه حالی می شه)
1-
((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))
(((عاشق کوچولو نظربده با تشکر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

 

Contact

جهان معلومات

jawed_atefi@yahoo.com

بدخشان شهرجدید میدان بزکشی لب دریا از طرف لب دریا کوچه دوم یا مسجد ابوبکرصدیق رض

+93799405536-- +93777405536

Search site

حق کاپی محفوظ است احمدجاوید عاطفی © 2010 All rights reserved.

Make a website for freeWebnode