افغانستان سرزمین ویرانه

قصـــــــــــــــه از سلطان وجهار دزد

30/03/2009 17:11

قـــــــــــصـــــه از ســـــــلطان و چــهار دزد

 

سلطان و چهار دزد

بر مبناي قصه هاي فولکلوريک    قدیم وکوتاه از کشور های ........

 

                                                    

کارکنان:-

1-سلطان محمود غزنوي

2- اياض خاص غلام وفادار سلطان

3-وزير دربار

4- دزداول

5-دزد دوم

6-دزد سوم

7- دزد چهارم

8-محافظين-( پيره دارها)

9-راوي(قصه گوي)

10-کنيز

 11- قاضي

12- رقاصه هاي دربار

 

پردهٌ اول

(راوي در آوانسن ميبرايد و به تماشاچيان خطاب مينمايد)

راوي- اطفال و نوجوانان عزيز و دوست داشتني سلام.

قصهُ امروز ما قصهُ است از سلطان بزرگ، سلطان عدالت ، راد مرد تاريخ وطن محبوب ما ، دوستدار هنر و ادبيات، جنگجو و دلاور، خلاصه مرد تاريخ وطن ما.

اسم اين شخصيت بزرگ ابوالقاسم محمود ولد سبکتگين است که در سال 971 ميلادي تولد يافت و بتاريخ1030 بعمر 59 سالگي وفات نمود .(971-1030)

سلطان محمود امپراتوري بزرگي را بعد از وفات پدر خود در مدت کوتاهي تشکيل داد

که از عراق و بحيره خذر تا درياي گنگا و از بحيره اورال و ماورالنهر تا اوقيانوس هند وسند و صحراي راجپوتانه وسعت داشت.

طول اين امپراتوري از شرق و غرب قريب سه هزار کيلو متر و عرض آن از شمال به جنوب دوهزارويکصد کيلومتر بود.

ميگويند که سلطان در رفاه و آرامي مردم بسيار توجه داشت و شخصاُ از احوال رعاياي خود خبر ميگرفت و مشکلات ايشان را رفع ميکرد. در عدل و داد نظير نداشت.در اجراي امور عدالت بسيار جدي و مصمم بودهميشه شبانه با تغيير قيافه ميبرامد تا بداند عدالت در ملک برقرار است يا خير.

سلطان قصه هاي زيادي دارد که البته در آينده براي شما خواهم گفت اما امروز بيائيد

يکبار سلطان بزرگ را از نزديک تماشا کنيم و ببينيم که چگونه عدالت مينمايد.

تماشا کنيد اين شما و اين هم سلطان بزرگ.

                                            ( پرده باز ميشود)

قصر سلطان – سلطان محمود در بالاي تخت خود درحاليکه تاجي به سر دارد نشسته است. سلطان يک قطعهٌ شعري از شاعر بزرگ فردوسي را در دست دارد و ميخواند.

                                                          

کنون آفرين از   جهان    آفرين       بخوانيم   بر شهريار آفرين

ابوالقاسم آن شاه خورشيد چهر      که گيتی بياراست بردادو مهر

شهنشاه محمود پيروز     بخت       خداوند تاج و خداوند تخت

نجويد جز از داد و از    راستی        نيارد    بداد   اندرون کاستی

جهان روشن ازتاج محمود باد         همه روز گارانش مسعود باد

هميشه جوان تا  جوانی   بود         همان زند ه تا زند گانی بود

.........................................................................

 (فردوسي در هجوسلطان صفحه 15کتاب شهنامه)

اّ يا شاه محمود کشور کشاي         زکس گر نترسي بترس از خداي

که پيش از توشاهان فراوان بدند        همه تاجـداران کـيهان بدند

فزون از تو بودند يکسر بجاه         بگنج   و طلاه و بتخت و سپاه

نکردند جز خوبي و   راستي          نگشتند گِردِ کـم و   کاستي

همه داد کردند بر زير دست          نبودند جز پاک يزدان پرست

نجستند از دهر جز نام نيک          وزان نام جستند سرانجام نيک

هر آنشه که در بند دينار بود        بنزديک اهل خـرد خـوار بود

.............................................................

 عجب است! چه گپ شد که اين شاعر بزرگوار از يکطرف توصيف ميکند از جانب ديگر هجوه! بايد اين موضوع را بپرسم و دليل نارضائيتي او را بدانم.

 

 ( از تخت پائين ميشود قدم زنان با خود صحبت مينمايد)

آخر مرا چي شده ديگر شاهان زمانيکه به قدرت ميرسند از زندگي خود حظ ميبرند و آرام زندگي مينمايند آيا، تنها من بايد بالاي زندگي مردم و وطن خود فکر کنم ؟ نه چنين نبايد باشداگر هر فردي از افغان بالاي زندگي مردم و وطن خود فکر کند و آنها را از جان و دل دوست داشته باشد ديگر ما شکست ناپذير خواهيم شد و سرحد ما از ماوراي ابحار خواهد گذشت . در آنصورت عدالت کار مشکلي خواهد بود . بخصوص عدالتي که نه رنگ در نظر گرفته شود و نه پوست انسان.

( با دست چک چک مينمايدکنيز زيبايي با سبوحي در دست وارد اتاق ميشود)

کنيز- (شراب ميريزاند و براي سلطان پيش ميکند) و ميگويد چي امر است سلطان بزرگ( سلطان پياله را ميگيرد و ميگويد)

سلطان- (براي کنيز) آيا تو ميداني که عدالت چيست؟

کنيز- سلطان من عدالت را هر کس به زعم خود تعبيير مينمايد.

نزد دزدان بعداز سرقت اموال تقسيم مساويانه عدالت است آنها ميگويند در بين ما همه چيز عادلانه تقسيم شد و براي شخص تقسيم کننده ميگويند بسيار عادل است.

سلطان – اما به زعم تو عدالت چيست؟

کنيز- به زعم من سلطان من – اگر شما بمثل من زندگي کنيد و من مثل شما و يا حد اقل نزول اجلال کنيد و درد دل بيچارگان و غريبان را بشنويد و در رفع مشکل آنها بپردازيد اين عدالت است.

سلطان- بلي دخترم درست است، عدالت به همين شکلي که تو ميگويي بايد از غزنه الي سومنات برقرار شود.من در جنگ سومنات بچشم خود ديدم چه خونهايي نبود که نريخت و چي جانهايي نبود که قرباني نشد . جنگ را برديم( تنفس عميق) بلي چنگ را برديم اما اين جنگ تباه کن مرا تکان داد و به اين نتيجه رسيدم انسان بايد در صلح و صفا زندگي کند ، فرق در بين هندو و مسلمان،يهود و نصارا نباشد تمام آنها بايد حق زندگي را داشته باشندآنهم در عدالت حقيقي، زيريک پرچم واحد انسان و انسانيت.( صدا ميزند) اياض........اياض حاضر ميشود.

اياض- بلي سلطان معظم من امر کنيد.

سلطان- در کشور چي خبر است و اين شاعر بزرگوار چرا از من نا راضي است؟  

اياض –سلطان من موضوع دوم را برايتان بعداً ميگويم اما موضوع مهمتر اينست که ديشب حادثهُ رخ داده.

سلطان- چي حادثه؟

اياض- جواهرات شيرخان را بسرقت برده اند.

سلطان – من چي ميشنوم – اوه خدايا اين گناه من است که در خواب بوده ام.گناه شماست ، گناه تمام وزيران من است. من خود را جزا ميدهم و تمام شما را از دم تيغ ميکشم . گوش کن اياض برو براي تمام وزيران بگو اگر امروز جواهرات پيدا نشد تمام آنها را از دم تيغ ميکشم و عدالت را برقرار مينمايم.

کنيز- سرور من عدالت به زور شمشير برقرار نميشود ، عدالت را با درايت عقل و ترحم ميتوان برقرار کرد، در قاموس جنگ و کشتار عدالت وجود ندارد .

سلطان- راست گفتي دختر من ( خطاب به اياض) وزير را بحضورم حاضر کن .

اياض- سلطان من همين حالا وزير حاضر ميشود( ميرود)

                                             (وزير دستها به سينه داخل ميشود)

وزير- چي امر است سلطان من .

سلطان- چي امر کنم شير خان ، شما وزير مملکت هستيد در خانه خود شما سرقت صورت ميگيرد ولي شما خبر نداريد. مثليکه در خواب بوديد، چطور؟

وزير- سرور من شما درست ميفرمائين بسيار کوشش کرديم حتي پل پاي دزد را پيدا نتوانستيم.

سلطان- (باعصبانيت) جاي تعجب است در کشور من دزد...........

معلوم ميشود که همه در عيش و نوش مصروف هستند و غم ملت را ندارند.

وزير- ني سلطان بزرگ من چنين نيست اين اولين بار است که سرقت صورت گرفته

اما اين سرقت بشکل سحر آميزانجام شده که ما حتي پل پاي دزدان را پيدا کرده نتوانستيم

سلطان- خوب معلوم ميشود که وزراي من در خواب هستند و از اوضاع کشور هيچ خبري ندارند.

وزير- سرور من اين کار ساده نيست ما تمام نيروي خود را بکار انداختيم اما تا هنوز نتيجه نداده است باز هم با تمام قدرت خود کوشش ميکنم تا دزدان را پيدا کنم.

سلطان- فلهذا من مجبور هستم که وظيفه شما را بعهدهُ خود بگيرم و براي شما نشان بدهم که هيچ کارمشکلي در جهان وجود ندارد که انسان به آن نايل نگردد بشرطيکه انسان بخواهد و ايمان به موفقيت خود داشته باشد . شما رخصت هستيد( وزير ميرود)(بعداً روي خود را بطرف اياض دور ميدهد) اياض برو همه چيز را آماده بساز.

اياض- حالا فوري سرورمن همه چيز درست ميشود( به سرعت خارج ميشود بعد از اندکي در حاليکه لباس غريبانه اي در دست دارد باز گشت مينمايد )

بفرمائيد سلطان من همه چيز آماده است .

سلطان- اين چي است ؟

اياض- اين لباس فقيرانه است سرور من. بايد امشب به لباس فقيرانه خود را ملبس بسازيد و با دزدان فقط بنام يک فقير در تماس شويد.

سلطان- اياض تو هميشه نظر نيک ميدهي اما اگر آنها بدانند که من سلطان هستم ممکن خطري ايجاد کنند و يا از نزد ما فرار نمايند .

اياض – نه سلطان معظم ، من به درايت شما ، به نيروي شما ايمان دارم گذشته از آن من با يک تعداد محافظين در نزديکي شما خواهم بود .

سلطان- اياض ميدانم که تو وفادار ترين نفر در زندگي من هستي اما آيا کدام وقت من از شما تقاضاي کمک را در اين راه نموده ام .من از روزيکه به قدرت رسيده ام با خود تعهد نموده ام تا خود را در راه ملت و مردم خود قربان کنم . کوشش من هميشه اين بوده و هست که مردم به آرامي و آسودگي زندگي نمايند و عدالت در تمام کشور برقرار باشد.( سلطان ميخيزد و لباس ها را ميپوشد و اضافه مينمايد) ني ايا ض من تنها ميروم

اياض- ( با خنده) سلطان بزرگ من ،من که اياض هستم اکنون شما را نميتوانم بشناسم ديگر هيچ شکي باقي نميماند که شما سلطان ني بلکه يک فقير بيچاره اما مهربان با يک قدرت بزرگ هستيد.

سلطان- خوب معلوم ميشود که همه چيز درست شد پس دعا کن تا بکار خود موفق شوم .

اياض- دعا ميکنم سرور من و منتظر شما هستم.

                                                    ( سلطان ميبرايد)

                                                   پرده پائين ميشود

صحنهُ اول

شب است – نماي قصر سلطان از دورديده ميشود.پيره دارها به پيره خود مشغول اند.

(سلطان و دزدان در زير قصر)

دزد اول – خوب رسيديم بوي بچيم بوي کن که جواهرات در کجاست.

دزد دوم-( به بوي کردن شروع ميکندو به آهستگي ميگويد ) در آنجا است (با انگشت نشان ميدهد و ميگويد) حا لا نوبت توست ،ريسمان بيانداز، و بالا شو.

دزد اول- قبول است فوراً انجام ميشود ( ريسمان مياندازد و بالا ميشود)

(رفيق دومي در عقب او با جوال ميرود، در اين وقت آواز سگها بلند ميشود سلطان از دزد سومي ميپرسد

سلطان – زبان بجيم سگها چي ميگويند ؟

دزدسوم-( به دقت گوش ميدهد) سگها ميگويند سلطان با شماست، سلطان با شماست

سلطان- سلطا ن چطور با ما است ( به آهستگي ) غلط کردي بچيم

دزداول- جيب هايش را بپاليد ممکن سلطان در جيب خودش باشد

( همه به آهستگي ميخندند)

دزد سوم –(آهسته و با عصبانيت) نميدانم چيزيکه ميگويد من براي شما ميگويم

سلطان- خير است خاموش باشيد،..... پيره آمد...

دزداول- ( جوال پر از جواهرات را با ريسمان پائين مينمايد) اشاره ميکند بگيريد

دزد سوم-( صدا ميزند) بابه نجات اينجا بيا( جوال را در پشت سلطان ميگذارد و ميگويد) نامت نجات است اول بصورت فوري جواهرات را نجات بده( سلطان در حاليکه جوال را در پشت دارد از صحنه خارج ميشود و در عقب او دزدان صحنه را ترک مينمايند      ( پرده پائين ميشود)

                                           پردهُ سوم

                                          صحنه دوم

صحنه اي ازداخل اتاق دزدان-

( سلطان جوال را از پشت خود بزمين ميگذارد و نفس زنان ميگويد)

سلطان- اوخ چقدر سنگين است نزديک بود که کمرم را بشکناند( عرق هاي خود را پاک مينمايد)آخ ( از کمر خود محکم ميگيرد)قريب بود زير جواهرات شما بميرم.

دزد اول- خدا نکند پدر جان نميميري، حالا حصهُ خود راکه گرفتي صد سال ديگر زندگي ميکني چرت نزن.

دزد دوم- اگر سلطان مثل تو ميبو د و اين بار را ميکشيد هزار سال زندگي ميکرد.

دزدسوم- ( خنده بس است ، بس است بيائيد که جواهرات سلطان معظم را تقسيم کنيم

دزدچهارم – ( جوال را به مشکل نزديک ميآورد) اوه براستي چقدر سنگين است

دزد اول-کي بايد تقسيم کند که تقسيم عادلانه باشد

دزد دوم – من تقسيم ميکنم، تقسيم خداو راستي   و عادلانه

دزدسوم- ني بيادرا – فقير بايد تقسيم کند او شخص مسلمان و عادل است

سلطان- خوب براستي من تقسيم عادلانه ميکنم( شروع به تقسيم مينمايد)

             اين از شما ، اين هم از شما ، اين از شما ، اين هم از من .

              ---           ----       ----       ----     ---     -

( در اخير سلطان حق خود را هم براي آنها تقسيم مينمايد)

دزد اول- تو چي ميکني پدر جان اين که حق تو است

سلطان- ني پسر جان من تقسيم عادلانه کردم اين هم حق شماست من فقير خدا

 هستم عادلانه نيست که پول غريبان و بيچارگان را بگيرم.

دزددوم-آخر بابه جان اين پول غريبان و بيچارگان نيست اين پول سلطان است

سلطان- نه اين پول بيت المال است ، پول بيوه زنان، غريبان و بيچارگان است

دزدسوم- آخر بابه جان ما ميخواهيم که تو خوشبخت باشي و از مشکلات نجات پيدا کني.

سلطان- خوشبختي من در عدالت است ، از مشکلات و غم ها وقتي نجات خواهم يافت که شما و امسال شما آرام زندگي کنيد.

دزدچهارم- پدر تو جواهرات را نجات دادي در حقيقت مارا هم نجات دادي بايد حق خود را بگيري و آرام زندگي کني.

سلطان- من جواهرات را نجات نداده ام بلکه شما و مردم خود را نجات داده ام و چيزيکه حق من بود گرفتم تشکر از شما.

دزداول- آخر چي را گرفتي پدر؟

سلطان- من فقير خدا هستم چيزي را که از شما گرفتم تجربهُ جديد زندگيست ، عدالت است، چيزي را که در جستجوي آن بودم يافتم اين بزرگترين خوشبختي براي من است. ميروم اين عدالت را براي تمام مردم خود تقسيم کنم تا مردم ما و شما در رفاه و آرامي زندگي کنند .دوستان من خوش باشيد و آرام زندگي کنيد، من رفتم خدا حافظ شما.

( همه تعجب ميکنند و متعجبانه ايستاده اند)

دزددوم- بابه جان گپ هايتان مثل سخنان سلطان است تصادفاً رفيق سلطان نيستيد ( همه ميخندند)

دزدچهارم- خوب بابه جان ما ميخواستيم که تو خوشبخت باشي اگر خوشبختي خود را در همين ميبيني کار خودت هست، مخير و آزاد هستي. خدا حافظ( همه ميگويند )

 خدا حافظ بابه جان خوبي پيشرويت.

سلطان- خدا حافظ پسران عزيزم

دزد اول- عجيب انساني است ،يک فقير بجاي رسيده است حتي به طلا و جواهرات توجه نکرد و يک دانه هم نگرفت.

دزددوم- آنقدر بابه از عدالت گپ زد که دل مرا سياه ساخت فکر ميکنم رفت که تا براي سلطان ياد بدهد که عدالت چيست( ميخندند)و شروع به بيت خواندن و رقص مينمايند . يکي با کاسه طبله ميزند و ديگري با دست چک چک مينمايدبه خوشي و ساعت تيري مصروف ميشوند.

               دزد اول- سلطان در خواب است      مست شراب است

                دزد دوم- خاني شه دزدي کديم       کارش خراب است

               دزد سوم-                  خير است ثواب است

خير است ثواب است

پرده پائين ميشود

سلطان با عجلهٌ تمام خود را به قصر ميرساند اياض را با چند محافظ خود در اتاق دزدان که مخفيگاه آنها است ميفرستد تمام آنها را دستگير ميکنند و با جواهرات يکجا به قصر ميآورند

 

 

                                                      پردهٌ چهارم

محاکمهُ دزدان

قصر سلطان-( دزدان را داخل قصر مينمايند ، وزراُ در عقب آنها با غرور و تکبر زياد داخل ميشوند).

وزير شير خان- (براي وزيران)حالا سلطان بزرگ ميداند که ما در خواب نيستيم و تمام کشور تحت کنترول مااست .

قاضي- ( به آهستگي) عاليقدر اين ابتکار را ما نکرديم اين افتخار را نزد سلطان اياض کمائي خواهد کرد.

شير خان- اياض يک غلام است و ما وزيران کشور، ميگوئيم که دزدان را ما دستگير کرده ايم آنوقت سلطان بزرگ براي ما تحفهُ فراوان خواهد داد و از ما توصيف خواهد کرد نه از اياض.( شير خان چک چک ميکند و ميگويد) دوستان عزيز امروز روز خوشي ما است ساز کنيد، بنوشيد و خوشي کنيد، ديگر در ملک ما بي نظمي صورت نميگيرد و باز عدالت و آرامي برقرار ميشود و اين دزدان و خائنان به جزاي اعمال خود ميرسند(رقاصه هاي زيبا ميآيند و به رقص شروع ميکنند)( وزير ادامه ميدهد )

من ميروم تا سلطان را خبر کنم ( ميرود)

( ساز و رقص شروع است دفعتاً اياض ميآيد و ميگويد)

اياض- سلطان عادل و بزرگوار تشريف ميآورند( در وازه را دو نفر عسکر باز مينمايد ، سلطان داخل ميشود و بالاي تخت خود مينشيند.همه به رسم احترام تعظيم مينمايند و سرهاي خود را پائين ميکنند ) وزراُ در دو جناح راست و چپ صف بسته اند

دزدان در حاليکه پشت شان بطرف تماشاچيان است در مقابل سلطان به زمين زانو زده اند

سلطان- همين ها هستند ،دزدانيکه امنيت کشور را برهم زده بودند ؟

اياض – بلي سلطان بزرگ من، همين ها هستند .

سلطان- جرم آنها ثبوت شده ؟ و خود شان به گناه خود اعتراف نموده اند يا خير؟

وزير- بلي سلطان من آنها را با تمام جواهرات سرقت شده دستگير نموديم و خود شان نيز به زبان خود اعتراف نموده اند .

سلطان- خوب شد فلهذا قاضي بايد حکم خود را صادر کند تا عدالت برقرار گردد.

قاضي- به اجازهُ سلطان عادل حکم قضات صادر ميشود( از روي کاغذ بزرگي که در دست دارد ميخواند).

اسامي قفل و ريسمان، بوي ، زبان ، آدم چهره که در حضور شماقرار دارند و يک شخص پنجمي بنام نجات که از صحنه فرار نموده بود توسط محافظين من گرفتار و اکنون در سياه چاه زنجير و زولانه شده است، دزداني هستند که امنيت کشور را برهم زده بودند، آنها در نيمه شب گذشته بالاي قصر سلطان بزرگ حمله نمودند و بعداز جنگ و جدال خونين که چندين نفررا به قتل رسانيدند تمام مال بيت المال را به تاراج بردند و فرار نمودند. بعداً به کمک وزيران دلير و شجاع شما محترم عاليقدر وزير صاحب شيرخا ن و خود من خدمتگار شما دزدان دستگير گرديدند و به پنجهُ قانون سپرده شدند.اکنون محکمه بمقصد برقراري عدالت در کشور سلطان بزرگ حکم خود را صادر مينمايد که چنين است:-

دزدان بايد در محضر عام سر زده شوند و به قتل برسند تا براي ديگران عبرتي باشد

( دزدان وارخطا ميشوند، دزد چهارم روي خود را بطرف تماشاچيان دور ميدهد و ميگويد)

دزدچهارم- اين همان فقير است که ديشب با ما بود

 ( با انگشت بطرف سلطان اشاره ميکندو با عجله در گوش رفيقهاي خود ميگويد)

دزداول – هيچ امکان ندارد،همين حالا گفت که نجات درسياه چاه زنجير وزولانه است

دزد چهارم – بخدا قسم ميخورم که همان فقير ديشب است.

دزدسوم- ديشب سگها هم ميگفتند که سلطان در جمع شماست

دزددوم- من هيچ باور کرده نميتوانم که سلطان باشد .

قاضي- خوب سلطان عالم ما منتظر امر شما هستيم.

سلطان –( از دزدان ميپرسد که در دقايق اخير زندگي خود چه ميخواهند اگر اعتراضي و يا کدام گفتني اي داشته باشند بگويند)

(دزدان يکي برخ ديگر خود نگاه ميکنند ، دزد چهارم بخود جرئت ميدهد و ميگويد)

دزدچهارم- سلطان بزرگ ، ما به گناه خود اعتراف ميکنيم واقعاً کار درستي نکرديم اما يگانه چيزيکه براي سلطان بزرگ ميخواهم بگويم اينست که وقت جنباندن ريش شما رسيده . ريش خود را شور بدهيد تا ما از مرگ نجات پيدا کنيم.

( وزيران وارخطا ميشوند ولي سلطان ميخندد و ريش خود را بمقصد رهائي آنها شور ميدهد)

سلطان- من از همه چيز آگاه هستم ، آنها را آزاد کنيد و در قصر من جاي بدهيد اما قاضي و وزير شير خان را بعوض آنها به جزاي اعمال شان برسانيد( همه از خوشي فرياد ميکشند زنده باد سلطان عادل، زنده باد ( در حاليکه دهن هاي وزير شير خان و قاضي از تعجب باز مانده است همه به همان حالت يا پوز باقي ميمانند

پرده پائين ميشود

ختم

 

Contact

جهان معلومات

jawed_atefi@yahoo.com

بدخشان شهرجدید میدان بزکشی لب دریا از طرف لب دریا کوچه دوم یا مسجد ابوبکرصدیق رض

+93799405536-- +93777405536

Search site

حق کاپی محفوظ است احمدجاوید عاطفی © 2010 All rights reserved.

Make a website for freeWebnode